برچسب: نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: سه شنبه 22 بهمن 1392 ساعت: 19:22
برچسب: نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: سه شنبه 22 بهمن 1392 ساعت: 19:22
مادربزرگ از يك روزي به بعد تصميم گرفت بقچهی خاطراتاش را پاي درخت آلبالوي حياط كودكيهايش جابگذارد و پابرهنه بدود توي ايوانِ عمارت نسيان. از یک روزي به بعد دلش خواست توي ليوانِ چاي پدربزرگ به جاي شكر، نمك بريزد، لباسهايش را توي كشوهاي فريزر جاساز كند و جورابهايش را مخفي كند توي قوطي قديمي چاي دارجلينگِ روي ميز سماور كه زماني تنها تلويزيونِ كُمُدي محله بود. مادربزرگ از يك روز به بعد تصميم گرفت هر بار كنار تكنوهي تازه از سفر برگشتهاش بنشيند و حكايت دلتنگياش براي نوهي به سفر رفته را باسوزوگداز تعريف كند، يا دندان مصنوعياش را بياندازد جلوي گربهي گرسنهي همسايه و جايش از آفتاب، يك رديف لبخندِ بيدندان جايزه بگيرد. مادربزرگ از يك روز به بعد، از پستِ تشريفاتي خانميِ خانه رسما استعفا داد و كارش اين شد كه صبح تا شب توي خانه تحت اوامرِ عاليجناب آلزايمر، زمين و آسمان را به هم بدوزد.
در مقابل، پدربزرگ كه هنوز حافظهاش مثل ساعت سوئيسيِ پشت دستش كار ميكرد، مصمم بود به هيچ وجه تسليم اين صحنهآراييِ شوم نشود. روز و شب ميايستاد جلوي پرترهي تمامقدِ عاليجناب، بِر و بِر زل ميزد توي چهرهی عبوساش و انكارش ميكرد. انگشت اشارهاش را پاندولوار بالا و پايين ميبُرد تا هر طور شده حالياش كند كه در آن خانه چه كسي رئيس است و زير آن سقف، حرف اول و آخر را چه كسي ميزند. پيرمرد آن اوايل اعتقاد داشت كه مادربزرگ هوايي شده، خوشي زده زير دلش و براي همين هم دل به كار و زندگي نميدهد. به همين خاطر تصميم گرفته بود يك مدت، مديريتِ مناطق استراتژيكِ خانه یعنی محفظهي قرصها، يخچال فريزر، اجاقگاز و تلويزيونِ بيستونه اينچِ پارسِ گوشهي پذيرايي را شخصا به عهده بگيرد و دست به اقداماتِ اصلاحي بزند: قرصهايي را كه هردو، روزانه مصرف ميكردند توی سه ظرفِ كوچك پلاستيكيِ پنير دستهبندي كرده بود و رويشان با ماژيك قرمز كذايياش نوشته بود: صبح، ظهر، شب. روي طبقههاي فريزر با همان ماژيكِ به قول خودش «گُلي»، شكل مرغ و گوسفند و سبزيجات و غيره كشيده و ظرف شكر و نمك را با علامت مثبت و منفي، جدا كرده بود، بس كه خسته شده بود از قورمهسبزيهاي شيرين، قيمههاي لوبيادار، شلهزردهاي شور. جلوي ميز تلويزيون مانع درست كرده بود تا دست مادربزرگ به كليدهايش نرسد و كنترل تلويزيون را هم با نوارچسبهاي رنگيِ برق، چنان برچسب زده بود كه كليدها، همه حتي مادربزرگِ تحت امرِ عاليجناب را يكراست برساند به خبرِ ساعت هفت شبِ كانال يك. اساسا از نظر پدربزرگ، مرغ فقط يكپا داشت. به باور پيرمرد كانال فقط كانال يك بود، غذا فقط آبگوشت، ميوه فقط انار و نوه فقط نوهی پسري.
پدربزرگ تا مدتي خانه را با اين اصلاحات، كجدار و مريز اداره ميكرد اما دلش ميگرفت از بس كه بعضي حرفهايي كه از دهان مادربزرگ بيرون ميآمد برچسببَردار نبودند. براي همين هم بود كه براي نخستينبار در خانهاي كه سالهاي سال مقرّ پادشاهي بلامنازعاش بود، احساس ناتواني ميكرد و افسوس ميخورد كه مقابلِ پرتوپلاهاي مادربزرگ، ماژيك گُلياش هم راه به جايي نميبرد.
يكي از روزهاي آغازي پائيز كه جدايي برگهاي زردِ انجيرهاي حياط پدربزرگ از شاخههاي سالخورده هنوز قطعي نشده بود، رفته بودم خانهشان تا مثل همیشه از پدربزرگ سفارش خريد ماهيانه بگيرم. دوتايي پشت ميز آشپزخانه نشسته بودند و نان و پنير و انگور ميخورند. قرار بود مهري بيايد موهاي مادربزرگ را خرمايي كند؛ مثل قديمها كه مادربزرگ خودش را براي عروسي دوست و آشنا آماده ميكرد. پدربزرگ كه خودش هنوز هم دستكم روزي يكي دو ساعت را به نظافت ميگذراند و هر روز مثل يك مراسم سنتی با فرچهي دسته چوبياش تويكاسهی سفالي نارنجيرنگ خمير ريش درست ميكرد و ريشش را از سه زاويه ميتراشيد، فكر ميكرد اين كارها ديگر براي مادربزرگ لزومي ندارد. براي همين افتاده بود روي دندهي بهانهگيري و مدام به جان مادربزرگ نق ميزد. اما پيرزن يا ناي دهان به دهان شدن با او را نداشت يا به فرمان عاليجناب از حرف زدن فارغ شده بود.
«خانم باز اين عينك من رو كجا گذاشتي؟»
«عينك؟ عينكتون رو مگه هميشه نميذاشتين توي اين يارو... چيز... همون... اونجايي كه چيز بود... كه...» و خاموش شده بود تا پيرمرد خشمش بگيرد از اينكه اسطورهي حاضرجوابي، حالا حتي يك جملهي ساده را هم به زور به فعل ميرساند. پدربزرگ در اينجور مواقع لابد يادش ميافتاد به آن روزي كه ماموران سوادآموزي آمده بودند تا بيسوادهاي محل را ثبتنام كنند براي كلاس اكابر و مادربزرگ كه حتا اسم خودش را هم نمیتوانست بنويسد، رندانه به مامور گفته بود كه همان چهار، پنج كلاسي كه خوانده كارش را براي سروكلّه زدن با ديگ و كاسههاي آشپزخانه راه میاندازد و مامور را دستبهسر كرده بود تا برود سراغ طعمهاي ديگر براي باسواد شدن؛ باسواد شدني كه به زعم پدربزرگ، زن را از راه منحرف ميكرد و پاي شيطان را به خانه باز.
پدربزرگ دستم را گرفته و برده بود تا پاي ایوان كه مادربزرگ حرفهايمان را نشنود. برايم تعريف كرد كه مادربزرگ چطور، قرصهاي صبح را ريخته توي قوطي قرصهاي شب، قرصهاي قوطي ظهر را تقسيم كرده بين كشوهاي خانه و جاي خاليشان را با آبنباتهاي فلهايِ توي گنجه پر كرده است. پدربزرگ گفت: «كار خانم از ابتكار گذشته و به ورطهی انتحار افتاده؛ يه بار سيبزمينيها رو با نفتِ سماور آبپز كرده و يه دفعه هم داشت شعلهي گاز رو با يه سطل آب خاموش میکرد.» و تعريف ميكرد كه پيرزن گاهي ميايستد جلوي يخچال و با تخممرغهاي به صف كشيده، با انجيرهاي نارسِ توي دوري يا با شورباهاي بيرمق، درددل ميكند. به خاطر همين كارهاي عجيب و غريبِ پيرزن بود كه پدربزرگ به يكباره تفسيرش را از ماجرا تغيير داد و تصميم گرفت به مدد تئوريِ توطئه اينطور وانمود كند كه مادربزرگ براي تلافيِ يك عمر ديكتاتوري پادگانياش، دست به نافرماني مدني زده. براي پيرمرد مسجّل شده بود كه مادربزرگ ميخواهد با اين به قول خودش «گيجبازيها»، زير لواي يونيفرم خاكستريِ عاليجناب، عليه ديكتاتور پير، كودتاي خزنده كند.آخر خودش خوب به ياد ميآورد روزهايي را كه مينشست بين مردهاي فاميل و درِ گوششان ميخواند كه: «زن مثل درخت توتِ باروره كه بايد هفتهاي يهبار حسابي تكونش داد.»
حالا با اين تئوري جديد، خانه عرصهي منازعهي يك ديكتاتور كاركشته و پيرزني شده بود كه باقيماندهي هوش و حواساش را هر روز ميپاشيد روي ايوان براي گنجشكهاي حريصِ مقيمِ درخت انجير كهنسالِ حياط و هربار كه به اتاق برميگشت يك هوا سبكتر و يك خاطره لاغرتر از وقتي بود كه پايش را توي حياط گذاشته بود. مادربزرگ يك روزهايي، كنار آدمهایی، بهخصوص در موقعيتهاي رسميتر يا در جمع غريبهها، حواساش سر جاي خودش بود. انگار كه برايش مقرر كرده باشند جلوي غريبهها آبروداري كند. بعضي وقتها توي جمع حرفهايي ميزد كه حتي در روزگار چلچلياش هم كسي از او نشنيده بود. همين لحظهها كه بدونِ سايهي شومِ عاليجناب ميگذشت، تئوري توطئهي پدربزرگ را پررنگ میکرد.
پدربزرگ همان روز در ایوان برايم تعريف كرد كه شب قبل، زن همسايه برايشان نذري آورده، مادربزرگ احوال بچههایش را با اسم پرسيده و از كاروبارِ تكتكشان سوال كرده. حتي همان روز، وقتي كه دوباره برگشته بوديم توي اتاق نشيمن، مادربزرگ را ديده بوديم كه با خواهرزادهاش تلفني صحبت ميكند و دارد سراغ مهري را ميگيرد كه قرار بود بيايد براي رنگ كردن موهايش.
«ببين چطور حواسش جمع همهچيزه، آمار همه رو داره. داره همهمون رو بازي ميده. اصلا همين ديروز مگه نبود؟ آلبوم قديمي رو آورده بود، سروته گذاشته بود جلوش. قدرتی خدا، اسم همه آدماي تو عكس رو يكييكي میگفت. بهخدا موندم دم خروسش رو باور كنم يا قسم حضرت عباسش رو!»
«يعني شما ميگيد از عمد آلبوم رو سروته ميذاره؟ يعني شما ميگيد با سروته گرفتنِ آلبوم ميخواد از شما انتقام بگيره؟»
اينطور مواقع هرچه بيشتر برايش دليل ميآورديم و سعي ميكرديم طبيعتِ حالِ مادربزرگ را برايش تشريح كنيم، حرفمان كمتر به خرجش ميرفت. مثالهاي نقضش را يكييكي مثل قطارِ فشنگ توي سرمان فرو ميكرد و مرغ بدگمانياش همچنان يك پا داشت. به كودكي ميمانست كه تا يك بار دستش به آتشدان نخورَد، سوز آتش را باور نميكند. ما هم در انتظار روزي نشسته بوديم كه بالاخره حقيقت از مجراي تجربه، خودش را به مغز پيرمرد تحميل كند. تا چشم-وادار شود كه حالا ديگر اين عاليجناب است كه در آن خانه حرف اول و آخر را ميزند نه او. اين كار هزينههايي داشت كه بايد از جيبِ خاليِ پيرزن پرداخت ميشد.
فرداي آن روز پدربزرگ تلفن كرد كه مادربزرگ زمین خورده و از بينياش خون ميآيد. وقتي رسيديم پيرمرد رنگ بر چهره نداشت ولي مادربزرگ روي صورت غرقِ خونش لبخندي داشت كه بيش از هر چيز دلمان را آتش ميزد. معلوم بود كه عاليجناب حتي اجازه نميدهد پيرزن دردي حس كند و خودش زودتر از ما آمده و فرمان داده تا مادربزرگ، خاطرهي زمين خوردن را از ذهنش بيرون بياندازد. هر چه ميپرسيدم: «مادربزرگ چی شد؟»، لبخند ميزد و ميگفت: «من خوبم فقط هرچي ميگردم پيداش نميكنم.» و ما خوب ميدانستيم، خاطرهي عمو كه مادربزرگ فقط «او» ميخواندش تنها خاطرهايست كه حتي عاليجناب هم نميتواند از ذهن داغدارِ مادربزرگ پاک کند.
آن روز آخرين باري نبود كه مادربزرگ چنين بلايي سر خودش ميآورد. پيرزن زياد به در و ديوار ميخورد. يك روز پيشانياش متورم بود، روز بعد دماغاش خون ميآمد. يك روز ساعدش خراش برميداشت، روز ديگر بالاي ابرويش. خوبياش اين بود هيچكدام از بلاهايي را كه سرش ميآمد، بعد از وقوع به خاطر نميآورد. پدربزرگ دلش ريش ميشد اما. ميايستاد جلوي شمايلِ عاليجناب، با غيضي فروخورده، فرامين جبارانهاش را نصفه نيمه گوش ميداد و زير لب غرولند ميكرد. از ناخوشيِ پايان شاهنامهي زندگياش ميناليد و
هر روز كه ميگذشت تئوري توطئه توي ذهنش بيش از پيش رنگ ميباخت و كمكم باورش ميشد كه انگار راست ميگويند كه دو پادشاه در يك اقليم نميگنجند. همين فكرها، همين سبك سنگين كردنها، همين واقعياتي كه از مجراي تجربه به جانش مينشست براي از تكوتا انداختنِ پيرمرد و براي مجاب كردناش به تسليم، كافي به نظر ميرسيدند. براي همين يك مدت بود كه كمتر گلايه ميكرد، كمتر حسرتِ سالهاي نه چندان دورِ خانهاش را میخورد و در نهايت هر روز كمتر از روز قبلش لب به حرف زدن ميگشود. چشماناش پر از خواهشِ فراموشي بود؛ پر از غبطه خوردن به وضعيت مادربزرگ. مدتی بود كه حرفهاي مردي كه يك لحظه پايش را از روي «زمين سفت خدا» بلند نكرده بود بيشتر به هذیانهای يك خوابگرد ميمانست؛ يك ماليخوليايي كه به اجبار پايش از زمين بريده شده. يك ژنرال شكست خورده در هزارتوي پاياني نافرجام.
یک روز همانطور كه نشسته بود بالاي سر مادربزرگ و زل زده بود به دستاني كه روي زخمِ مادربزرگ ضماد ميگذاشت، ميگفت: «بابا، ميبيني مادربزرگت حالش چه بهتر از منه. ميبيني خندهي روي لبش رو؟» پدربزرگ آن روز به صراحت اعلام كرد كه دلش ميخواهد برود كنار امارتِ نسيان، همسايهی مادربزرگ شود كه دلش ميخواهد نبيند اين روزهاي خونين و مالين را؛ ميخواهد خاطرههاي تلخِ اين روزها را جا بگذارد پشت سوراخهاي غربال حافظه و دست آخر پرتشان كند در چاه نيستي. در اين اثنا مادربزرگ هم به سكوتي باتلاقوار فرو ميرفت بيآنكه دستش به شاخهاي، بتهاي، خاري، خاشاكي، چيزي بند باشد. نمازهاي يوميهاش حالا ديگر يكي پس از ديگري فراموش ميشد اما لبخندش نه. پدربزرگ همچنان به آرامش پيرزن غبطه ميخورد و دلش به حال حرفهايش ميسوخت كه توي فضاي خانه تاب ميخوردند بيآنكه جوابي نصيبشان شود يا حتي عضلهاي از عضلات صورت مادربزرگ را منقبض كنند؛ كه صدايي از آن مجسمهي سكوت بيرون بكشند. پدربزرگ هر چه بيشتر دست و پا ميزد، مادربزرگ بيشتر در چاه سكوت فرو ميرفت و مادربزرگ هرچه بيشتر پايش گود ميرفت، پدربزرگ را هم بيشتر با خود به عمق باتلاق نسيان ميكشيد. انگار همهچيز در آن خانه در انتظاري شكننده فرو رفته بود. انتظار چيزي كه كسي نميدانست آمدناش به صلاح نزديكتر است يا تعويقاش.
دفعهي بعد كه براي گرفتنِ صورت خريد ماهانه رفتم آنجا، ديدم خبري از فهرست خريد نيست. ماژيك گلي و دفتر جلد آبي و عينك پدربزرگ را آوردم گذاشتم كنار دستش تا زودتر فهرست را بنويسد كه من بروم پي خريد. خودم هم رفتم سراغ مادربزرگ. وقتي برگشتم ديدم پدربزرگ نوك ماژيك قرمز را همانطور گذاشته روي سفيدي كاغذ و يك دایرهی سرخ، اطراف نوك ماژيك شکل گرفته. ماژيك را از دستش گرفتم و چشمهایم را روي هم گذاشتم. آنوقت عاليجناب را ديدم كه در هيات سرخِ يك اژدهاي چيني، كنار ميز آشپزخانه ايستاده، شرورانه لبخند ميزند و جلوي چشمم شيشهاي را تكان ميدهد كه توي آن، يك مشت الفباي سرخ بالا و پايين ميروند.
حالا مدتهاست پدر بزرگ كه ديگر كلمههاي گليرنگش را هم از دست داده، از پادشاهي خلع شده و درست مثل يك تبعيدي، سينهخيز خودش را كشانده تا سنگر سكوت و فراموشي. جايي كه مادربزرگ مدتهاست آنجا را قُرُقِ خود كرده است. حالا عصرها هر دو مينشينند كنارِ سماورِ خاموشي كه او هم تاج و تختش را به يك فلاسكِ فكسني باخته و مشقهاي خاموشي و فراموشي را يكجا مينويسند. عاليجناب هم مثل يك حاكم سختگير مينشيند وسطشان و حواساش به اين است كه مبادا كسي حتي براي لحظهاي از وادی نسیان خارج شود يا مبادا سكوتشان ترك بردارد. حالا ديگر پدربزرگ هم خوب ميداند كه خودِ سكوت بهترين محكمه است براي آنها كه سرنوشت وادارشان كرده به چال كردن خاطرههايشان پاي درخت فراموشي. خوب ميداند كه ديگر حتي خبر ساعت هفتِ شبكه يك هم در اين جمعِ نسيانزده جايي ندارد. براي همين است كه ديگر دوتايي پشت ميكنند به تلويزيونِ به خوابرفته زير سفرهی قلمكار مندرسِ جهاز مادربزرگ، يك چشمشان را ميدوزند به استكانهاي چايِ يخزده و انجيرخشكهاي ريزِ توي نعلبكي و چشم ديگرشان به در، تا شايد اعليحضرتِ كبير، مافوقِ عاليجناب آلزايمر زودتر از راه برسد.
برچسب: نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: سه شنبه 22 بهمن 1392 ساعت: 19:20
یونس از فلاسک برای خودش یک لیوان چای ریخت و پاهایش را از کانال مترو آویزان کرد پایین. باد سردی از تونل تاریک توی ایستگاه می زد. بیرون ایستگاه، آن بالا ظهر شده بود. سریاس تازه آمده بود. خلقش درهم بود از بلیطی که گیرش نیامده و حالا مجبور بود تا فردا صبر کند برای اتوبوس بعدی. سریاس کاپشن آمریکایی را تنگ تنش کرده بود و تندتند به سیگار پک می زد. گاه گداری هم نگاهی به یونس می انداخت و نچی می پراند.
«به چی هی نچ نچ می کنی؟»
«تو مگر نگفتی این رفیقت رزرو بکند تمام است؟ نگفتی؟ چی شد پس حالا؟»
«تو اصلا رفتی ببینیش؟»
«گوش نمی کنی نه؟ این طرفی که می گویی اصلا توی دفترشان نبود. ده تا تعاونی را بالا و پایین کردم. اصلا قاسم دهی نداشتند که بخواهند بلیط رزرو شده ی من را پیدا کنند.»
«تعاونی هفت. کجا را تو رفتی گشتی؟»
سریاس نوک پنجه کنار یونس نشست. تُل چای ته لیوان یونس را ریخت توی کانال مترو و از فلاسک برای خودش چای ریخت. توی فضای ایستگاه بوی گچ تازه می آمد. همه چیز بوی تاز گی می داد. مثل بویی که خانه ی نوساز دارد. یا خانه ای که تازه تعمیرش کرده باشی.
«مردانه بگو یادت رفته بلیط رزرو کنی. اشکالی هم ندارد. فقط قصه برای من درست نکن.»
یونس سرپا ایستاد و چند قدم کنار کانال مترو جلو رفت. صندلی ها را تازه دیروز کار گذاشته بودند. با نوک انگشت آرام چندبار به آهنِ یکی از صندلی ها زد تا ببیند رنگش خشک شده یا نه. که خشک نبود.
«هیوا از سنندج آمده کرمانشاه. دخترخاله ام. بعد از سه سال قرار بود قرار و مدار بگذاریم برای عقد. این بختیاری گرفتارمان کرد. حالا نمی شد سر عیدی سالم می ماند؟»
«تو گوش می کنی؟ من کار داشتم کرمانشاه به حضرت عباس. چرا این جوری کردی؟ سر عیدی حالا بلیط از کجا پیدا کنم؟»
«چی می گی برای خودت؟ مگر من کار نداشتم؟ می گویم رزرو کرده. عرضه نداشتی پیداش کنی تقصیر من شده حالا. اصلا می خواهی شماره اش را بگیرم خودت حرف بزنی؟»
سریاس نفسش را سنگین بیرون داد و یک قلپ چای خورد. روی گوش راستش سیاه شده بود. انگار که دوده نشسته باشد.
یونس گوشی اش را درآورده بود و شماره ها را بالاوپایین می کرد. بعد هم یکی از شماره ها را گرفت و گوشی را دست سریاس داد. «این که نوشته رسول؟»
«پس چی باید می نوشت؟ اسم کوچکش است خب.»
سریاس مردد گوشی را چسباند به گوشش. گوشی چندبار پشت سر هم زنگ خورد و بعد قطع شد. یونس بی خیال برگشت توی اتاق نگهبانی. یک چیزی توی دلش می جوشید. قل می زد و بالا می آمد تو گلوش. دوست داشت سر عیدی کرمانشاه باشد. کنار سفره ی هفت سین. دوست داشت زل می زد تو چشم های هیوا. سه سال منتظرش مانده بود و حالا هم این جوری. دوست داشت بوی عود را بکشد توی دماغش. عودی که همیشه توی سبزه بود و یک خط باریک و سفید دود ازش بلند می شد، می رفت به هوا. بختیاری را دو روز پیش مرده پیدا کرده بودند وسط کانال. مهندس کمالی به همه گفته بود سکته کرده. یونس را هم گذاشته بود جایش. بختیاری انزلی چی بود. یک سال این پایین نگهبانی داده بود، زیرزمین کنار این تونل تاریک که همیشه ی خدا باد سرد می زد تویش. همان یک سال پیش یک بار آمده بود این جا به بختیاری سر بزند. کنار کانال مترو که پر از نخاله بود هنوز. چندتا تابلوی برق هم گذاشته بودند کف سالن که حالا توی اتاق برق بودند. کلی کیسه ی گچ و سیمان هم بود. یعنی دقیقا صدوهفده کیسه که دونفری با بختیاری شمرده بودند.
مهندس کمالی هم سرزده آمده بود و چپ چپ نگاهی انداخته بود به یونس. کمالی را نمی شناخت آن موقع. به بختیاری گفته بود: «چهارچشمی حواست به این بندوبساط باشد. چیزی این جا گم شود یعنی دزد بختیاری بوده. یا این رفیقت بوده. حواست جمع است؟»
که خیلی سنگین آمده بود به یونس، خیلی.
آن طرف خط کسی جواب سریاس را نمی داد و سریاس هم کلافه بود. از تفی که توی کانال مترو انداخت می فهمید. یا از نق نقی که زیر لب می کرد. «این که جواب نمی دهد؟»
«باید جواب می داد یعنی؟ خب فردا عید است ناسلامتی. من از کجا بدانم کجا رفته؟»
«مگر نگفتی الان توی ترمینال است؟ تازه این فقط نوشته رسول. از کجا معلوم شماره ی این قاسم دهی باشد؟»
«حوصله سر می بری به علی. خودم تا یک ساعت دیگر پیداش می کنم می گذارمت پشت گوشی. خلاص؟»
یونس روی تخت گوشه ی اتاق نشست و زل زد به تلویزیون که برنامه کودک پخش می کرد. تلویزیون برفک داشت که صدایش را بسته بود. صدای برفک حواسش را پرت می کرد. بوی گچِ تازه ی اتاق نگهبانی هم گلویش را خارش می انداخت. یا بوی رنگ تازه ای که به جعبه کلید روی دیوار مالیده بودند. «شب را کجا بمانم حالا؟ فایده ندارد دوباره برگردم شهریار.»
«شب را همین جا بمان خب. من گرفتار بختیاری شدم تو گرفتار قاسم دهی. قسمت بوده حتما.»
«کدام قسمت. گیج بازی درنیاورده بودی الان کرمانشاه پیِ بدبختی خودم بودم. گرفتارم کردی جان یونس.»
سریاس پوزخندی زد و از توی جیب کتش تسبیح شاه مقصود دانه درشتش را کشید بیرون. روی تخت کنار یونس ولو شد و پاهایش را انداخت روی هم. «چقدر داریم تا دوازده؟»
یونس تنبل و کند، بند ساعت را دور مشتش چرخاند تا عقربه ها را بخواند. «جلسه قرار است تشریف ببری سر ساعت دوازده؟»
«تو اصلا می دانی بختیاری چطوری مرده؟ کسی باور نمی کند سکته کرده.»
یونس پاهایش را جمع کرد توی سینه و یک نگاه طرف سریاس انداخت. بعد روی تخت نیم خیز شد و آب دماغش را دو سه بار پشت سر هم کشید بالا. «از سرما سکته کرده. شب ها یک باد سردی از این تونل تو ایستگاه می زند که یخ می زنی.»
برچسب: نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: دوشنبه 21 بهمن 1392 ساعت: 14:17
از وقتی مادر اجازه داد من و برادرم فرخ برویم قبرستان، خاکِ مرده را شناختم. خاک مرده یعنی حق نداری بعد از قبرستان کفش و جوراب هایت را ببری توی خانه. پاچه ی شلوارت را اگر خاکی بود خوب بتکانی و اگر گلی بود، شلوار را همان جا پشت در دربیاوری و دست ها را همان جا توی دست شویی جلوی در بشویی، با صابون و چندبار. بقیه اش دیگر خیالات خودم بود. هر مورچه ای توی قبرستان می دیدم فکر می کردم گوشت تنِ مرده ای را گاز زده که این طور قبراق و تندوتیز، سنگ وکلوخ ها را بالاوپایین می رود. گزارش های قتل را که می خواندم بوی تند پماد ویکس و اُکالیپتوس توی دماغم می پیچید و تصورم از شب های قبرستان ترسناک بود. فرخ را نمی دانم اما خودم باورم نمی شد که رفته بودم توی غسال خانه و منصور را آن طور لغزان و ماهی وار روی سنگ سفید دیده بودم. آن شب همه ی پرهیز و ترسم از مرگ و حاشیه هایش یک هو آمدند نشستند جلوی رویم و به شان دست زدم و حتی خاک شان کردم. فکر می کردم چون منصور با همه فرق می کند، لابد مثلا روی سنگ غسال خانه می خندد یا اتفاق عجیب وغریب دیگری می افتد که باعث می شود دیگر مرگ برایم ترسناک نباشد. شاید هم فکر می کردم وظیفه دارم تا دم آخر وکالتش کنم.
خاک را صاف کردند. انگار قرار بود منصور شوخی اش بگیرد و بخواهد دستی پایی چیزی اش را نشان بدهد. از جمعیتِ کوچکِ حلقه زده دور مزارش، یکی شمع ها را روشن می کرد که هی باد می زد و خاموش شان می کرد و او باز روشن شان می کرد. یکی سینی حلوا را می گرداند، با نگاهی که سعی می کرد هم غمگین باشد هم مهربان. یکی هم حلقه های گل را جابه جا می کرد و نزدیک تر می گذاشت. خواهر منصور ساکت نشسته بود و بادقت گل ها را پرپر می کرد. فرخ هم مثل من کمی دورتر از جمع ایستاده بود و دستش زیر چانه بود و جایی دور را نگاه می کرد. صبر کردم تا نگاهش به من افتاد. دو انگشت اشاره و میانی را چسباندم به لبم، او هم لبه ی کتش را باز کرد و با انگشت جیب بغل پیراهن سیاهش را نشان داد. فرخ از آن ور و من از سمتِ دیگر راه افتادیم و کمی جلوتر به هم رسیدیم. از روبه رو عده ای فریاد می کشیدند و لااله الاالله گویان جلو می آمدند. انگار داشتند به مان حمله می کردند. دست فرخ را کشیدم و باز بردم توی یکی از قطعه ها. گفت: «گم نکنیم.»
«منصور رو؟»
نگاهم کرد. نگاهش کردم. هردو زدیم زیر خنده. پاکت را گرفت جلویم. با سر انگشت ضربه ای کوتاه زدم روی دستش و یک نخ برداشتم. همان وقت بود که دگمه سردست هایش را دیدم. آمدم بگویم «چه غلطا» که فندک روشن را جلوی ابروهایم گرفت. سرم را کشیدم عقب. کام گرفتم و دودش را دادم بیرون و دیگر دیر شده بود که بگویم «چه غلطا»، سرم پایین بود و می دیدم که فرخ چطور کفش سیاه براقش را که خاک مرده رویش نشسته بود، لابه لای سنگ قبرها می گذارد. مثل ماشینی که لایی می کشد. یک قدم صبر کردم و دیدم برای این که پایش را روی سنگ ها نگذارد یک طورِ مسخره ای راه می رود. خندیدم. برگشت. «چته تو امروز. نگفتم نرو تو غسال خونه؟ تماشا داره آخه؟»
«چه ربطی داره. آخه تو چرا پات رو نمی ذاری رو قبرا. لایی می کشی؟»
«خوبه مثل تو الاغ پام رو بذارم رو سروکله ی مرده ها؟»
«اگه منصور زنده بود حالا چی می گفت.»
«به چی، چی می گفت؟»
«فرخ جنتلمن.»
حوصله ی حرف های جدی نداشتم. هوا خیلی خوب بود و حیفِ حال وروز خوشم که به هم بخورد. حالم عجیب خوب بود. سرخوش بودم. مثل همیشه ای که منصور وسط جمع بگو و بخند می کرد و سرخوش بودیم. فرخ سیگارش را زیر پایش خاموش کرد بعد خم شد ته سیگار را برداشت و توی یک دستمال کاغذی پیچید و نوک انگشت هایش را با همان دستمالِ مچاله شده پاک کرد. نفس بلندی کشید بعد پرسید: «به شکوفه خانوم خبر دادن؟»
گفتم: «وقتی به تو گفتن، به زنش نگن؟» و خندیدم.
«زهرمار… چقدر می خندی تو.» دستمال مچاله را انداخت توی سطل و گفت: «یه کم جدی باش فرهاد. تو دلت براش نسوخت؟ توی تنهایی، بدون زن و بچه اش. این قدر غریب. اونم کی؟ منصور.»
قیافه ی فرخ خیلی حق به جانب بود. ترجیح دادم فقط لبخند مطمئنی بزنم تا یادش بیاید به خاطر موقعیتم چیزهای بیشتری می دانم. یک رقابت پنهانی بین جوان های فامیل بود که به منصور نزدیک تر شوند. طوری که منصور وسط تعریف کردن هایش توی جمع بکوبد پشت شان و بگوید: «مگه نه؟» بعد آن ها با قهقهه ی بلندی به بقیه فخر بفروشند. از چشم بقیه من برنده ی این رقابت و نزدیک ترین آدم به منصور بودم چون وکیلش بودم و فکر می کردند که سیاهه ی همه چیزِ دار و ندارش را تا وصیت نامه اش می دانم.
جمع که می شدیم خانه شان، منصور آواز می خواند و همه باهاش دم می گرفتند. وقت هایی هم از خاطراتش می گفت. می گفت بیست سالش بوده که فرمانده ی ترابری سنگینِ قرارگاه شده و همه ی راننده های کامیون و ماشین های سنگین زیردستش بودند. می خندید و می گفت: «روزای حمله مثل گنجیشک می شدن. اون همه سیبیل کلفت قلچماق.» و یک هو ساکت می شد و زل می زد به دورترها. زیاد توی این طور خاطره هایش نمی ماند و با لطیفه ای سر و ته قضیه را به هم می آورد و همه بلندبلند می خندیدیم، آن قدر که گاهی صدای شکوفه خانم را نمی شنیدیم که داشت از اتاق دیگری صدایش می کرد. منصور دست وپایش را جمع می کرد و می رفت. بعد که می آمد، با سرفه ی کوتاهی دوباره ماجرای خنده دار دیگری را با حرکت دست هایش اجرا می کرد اما این بار آهسته تر. وقتی به هیجان می آمد بلند می شد، یک وقت هایی هم راه می رفت. به نظرم مسخره بود که برای بیشتر خنداندنِ ما از جایش بلند می شد و آن همه انرژی صرف می کرد. بعد، وقتی مرد تا دو روز هیچ کس خبردار نشد. این اصلا انصاف نبود.
فرخ گفت: «یادته رفته بودیم قزوین؟»
یادم بود. یک بار موقع دفن عموخان و یک بار دیگر هم برای چهلمش رفتیم. منصور توی اتوبوس از اول تا آخرِ سفر گفته بود و ما خندیده بودیم. شکوفه خانم و دخترشان الناز تازه رفته بودند. شوخی های منصور شده بود در مزایای عالم مجردی و شرح آشپزی هایش و این که دوازده نوع غذا یاد گرفته همه هم با تخم مرغ.
گفتم: «فکر کن اگه دسته جمعی می رفتیم دبی چی می شد.»
«با منصور…»
«با منصور…» و زدیم زیر خنده و فحش دادیم به منصور. اول من بعد فرخ. بعد هم ساکت شدیم و دوتایی باهم سیگار دیگری روشن کردیم. سرمان پایین بود. من علف های کنار قبرها را نگاه می کردم. بعضی شان گل داده بودند. گل های ریز صحرایی زرد یا بنفش. فکر کردم لابد کودشان ذره های تجزیه شده ی آدم های توی خاک است که این قدر شفاف و خوش رنگ شده اند. فرخ باز سیگارش را زیر پا خاموش کرد و باز ته سیگارش را گذاشت میان دستمال. منصور بلندبلند توی جمع می گفت: «آقافرخ، جنتلمن واقعی.» فرخ هم سرش را پایین می انداخت و بعد از آن آرام تر و باطمانینه ی بیشتری به شوخی ها می خندید. جنتلمن دماغش را بالا کشید. از پشت عینک آفتابی نمی دیدم ولی طبیعی بود که گریه کند. خواستم حرف را عوض کنم: «فرخ عکسای دفعه ی آخر که رفته بودیم لاهیجان رو داری؟ رودبنه؟»
سرش را بالا گرفت و بهت زده نگاهم کرد. «چطور؟»
«همین طوری… آخرین سفر دسته جمعی بود دیگه؟»
«آره… وای آره.» ایستاد. کف دستش را کوبید به پیشانی . «ای داد… ای داد فرهاد…»
دوباره زد به پیشانی اش این بار با مشت. سرش را بلند کرد. یک دور دور خودش چرخید. سرش را با هر دو دست گرفت. موهایش را به هم ریخت و گیج و مبهوت به جای دوری خیره شد. انگار داشت فیلم بازی می کرد. من هم انگار داشتم فیلم نگاه می کردم، فیلمی که بالاخره تمام می شد و می فهمیدم آخرش چه می شود.
«چی شد؟»
«منصور وصیت نامه داشت؟»
«نه. هنوز فرصت نشده خرت وپرتاش رو بگردیم ولی اگه بود حتما به من می گفت.»
«ببین تو وکیلشی اما من یه چیزی می دونم که کسی نمی دونه. چی کار کنم فرهاد؟ اصلا یادم نبود… به دادم برس.»
بازوهایش را گرفته بودم و تکان می دادم. مثل همان فیلم ها. می خواستم آرام بگیرد. جایی پیدا نمی کردم بنشانمش. روی قبرها هم که جنتلمن لباسش خاکی می شد. خودش نشست لبه ی یک قبر و دست من را هم گرفت و کشاند تا بنشینم روبه رویش و تا خواست حرف بزند هق هقش گرفت. کفری شدم. سیگار دیگری روشن کردم تا به هوایش صبر کنم. فرخ بود دیگر، برای خودش مراسمی داشت. ته تغاری مادرمان، نازپرورده و عزیزکرده ی خانواده.
«فرهاد، اون روز که بارون می اومد یادته؟ سفر لاهیجان؟» سرش هنوز پایین بود و شقیقه هایش را با انگشت های دو دست فشار می داد. «بعد، فرداش آفتاب شد؟»
«خب بابا، حالا چه فرقی می کنه.»
دماغش را بالا کشید. رویش را برگرداند. «دِ فرق می کنه دیگه، فرق می کنه. بارونی که بعدش اون طوری آفتاب بشه فرق داره. منصور می گفت. تازه همون روز تو آسمون یه رنگین کمون بهم نشون داد. گفت چقدر خوبه آدم بشه کودِ پای درخت.»
انگار داشت هذیان می گفت. صدایش حزنی داشت که ساکتم کرد. تا آخر حرف هایش ساکت ماندم و چیزی که دستگیرم شد این بود که آن روزِ که بعد از باران آفتاب تابیده بود، رفته اند با منصور قدم بزنند و خیلی راه رفته اند تا رسیده اند به قبرستانِ کوچکِ رودبنه ی لاهیجان. بعد منصور از زیبایی و سرسبزی قبرستان بُهتش زده و به فرخ گفته که کاش می شد آن جا دفنش کنند. گفته دلش نمی خواهد توی ازدحام قبرستان های تهران و قبر دوطبقه ای بخوابد که به احتمال زیاد، شکوفه خانم هم روزی زیر یا رویش می خوابد. گفته بود دیگر بسش است. فرخ دماغش را بالا کشید. به شلوغیِ سه چهار ردیف آن طرف تر اشاره کرد و گفت: «دلش نمی خواست این طوری یادش کنیم. گفت می خوام هر وقت اومدین سر خاکم دسته جمعی بیاین شمال و بهتون خوش بگذره.» و منصور همان وقت ازش قول گرفته بود که وقتی مرد، ترتیبش را بدهد که آن جا زیر یک درخت پرتقال دفنش کنند. «می گفت دلم می خواد یه دختر روستایی با دامن سبز و نارنجیِ چین دار بیاد بالای سرم از اون درخت پرتقال بچینه.»
دیگر گوش نکردم. عصبانی بودم و به هم ریخته. مگر من وکیلش نبودم پس چرا یک کلمه هم به من نگفته بود. خودم را دلداری دادم که لابد می خواسته سر فرصت بگوید. اما یک جایی پس ذهنم می دانستم چرا.
برچسب: نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: دوشنبه 21 بهمن 1392 ساعت: 14:16
برای تبادل لینک نام وبسایت هود را در قسمت نطرات بنویسید
برچسب: نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: دوشنبه 21 بهمن 1392 ساعت: 13:05